وروجک شیطون من
-
تاریخ: 1401/4/14 ساعت: 4:02
سلام دردونه مادر عزیز دل مادر حالا که دارم ریز ریز حرکاتت حس میکنم با هر جنب و جوشی که داری دلم برات میره.الان هفته 19بارداری هستم و تقریبا20هفته دیگه به لطف خدا تو بغلم میگیرمت.دخترم تو این دوران دست پزشکا درد نکنه همه جوره برام مایه گذاشتن و استرس نبوده که بهم نداده باشن،خیلی عذابم دادن خیلی غصه خ...
سفر مادر دختری
-
تاریخ: 1401/4/14 ساعت: 4:02
سلام بهونه قشنگ زندگی مامان و بابا الان که دارم برات مینویسم اومدم خونه بابایی و مامانی شهرستان.تعطیلات ۱۴و ۱۵خرداد همراه بابا اومدیم شهرستان پیش خانواده ها،بابا چند روزی موند و بعد برگشت تهرانولی من تصمیم گرفتم دیگه سرکار نرم و این مدت پیش خانواده ها باشم،آخه بابایی نمیتونست ما رو تنها بزاره و مامو...
قشنگ ترین بهانه زندگیم
-
تاریخ: 1401/4/14 ساعت: 4:02
سلام دختر گلم بلاخره بعد حدودا ۱ماه دوباره برگشتم خونمون۳تیر ماه بابا اومد دنبالم و برگشتم خونه،آخ نگم از خونه ای که ۱ماهی روی زن به خودش ندیدهبابات ذاتا آدم شلخته ای نیستا ولی یه بریز به پاشی کرده بود بیا و ببینهمه جا بهم ریخته و گرد و خاک.کلی هم بار و بندیل ، وسایلی که مامانی و بابایی دادن با خودم...
روز موعود فرا رسید
-
تاریخ: 1400/1/16 ساعت: 19:26
سلامبعد از16ماه باز دوباره شروع کردم به نوشتن از زندگی که باهات شروع کردم.بلاخره روز عروسیمون فرا رسید.یکی از بهترین روزهای زندگیم بودچققققدر حس خوب داشتم.صب ساعت 9اومدی دنبالم و رفتم ارایشگاه.تا ساعت4آرایشگاه بودم و حساااااااااابی ذوق و شوق و صد الب
آغاز زندگی مشترکمون
-
تاریخ: 1400/1/16 ساعت: 19:26
متاسفانه مادر بزرگت بخاطر کسالت نتونست تو مراسم ما شرکت کنه،تصمیم گرفتیم سر راه خونه امون یک سر به دیدارش بریم.هنوز که هوزه فروغ و روشنی چشماشون تو خاطرم هست.من خیلی مادربزرگتو دوس دارم خانوم فهمیده با شخصیت و فوق العاده مهربونیه.رسیدیم به خونمون و م
مرحله دیگه ای از زندگیم...
-
تاریخ: 1400/1/16 ساعت: 19:26
یواش یواش قیمت مسکن تکون میخورد و قیمت ها واقعا به رقم نجومی رسیدین.دست به کار شدیم خونه شهرستان گذاشتیم برای فروش.هرچی هم پول پیش و نقد داشتیم و ماشین و سکه و طلا همه رو گذاشتیم وسط تا تو این شهر بی در و پیکر بتونیم یه سقف بالا سر بخریم.پدرم،دختر عم
نيمه شب باراني...
-
تاریخ: 1397/11/20 ساعت: 0:34
دوره هاي جدايي و فراغت ما همچنان ادامه داره،كل دلخوشي دوران نامزدي من فك كنم زير و رو كردن تقويم و ديدن يه تعطيلي نسبتا مناسبه كه بتونيم ما هم به قول معروف نامزد بازي كنيم.ولي چه كنيم چاره اي نداريم.ا
خوب من با من بمان...
-
تاریخ: 1397/11/20 ساعت: 0:34
امروز١٤تير ماه٩٧هست و تو اومدي به ديدنم بعد از ٢هفته جدايي و دوري.ذوق و شوق خاصي دارم ميخوايم در كنار هم امروز استارت خريداي عروسي رو انجام بديم.چقد حسم خوبه،بعد يه مدت استرس و فشار عصبي كه به خاطر يه
باور ندارم
-
تاریخ: 1397/11/20 ساعت: 0:34
هنوزم باور نميكنم تموم ذوق و شوقم فروكش كرده،چقد برنامه چيدم براي اين عروسي،چقد رويا بافتم واسه اولين سالگرد عقدمون.خودت كه شاهدي چقد ازش برات حرف زدم،جواد شمام بهم ريختين از رفتارت حرفات و اصرارت برا
مرا عهدیست باجانان...
-
تاریخ: 1396/11/2 ساعت: 21:17
سلام تاریخ اخرین مطلبو که دیدم حیرت زده شدم یعنی 2ماه بیشتره من انقدر درگیر کارای جور واجور بودم که فرصت سرکشی و گذاشتن مطلب جدید نداشتم. شکر خدا تمام دغدغه هام مربوط به کار خیر از جمله عروسی تنها خواهرم و شب یلدای چندگانه من و خواهر و مهمون بازی های خاص این ایام بود. الان که من دارم مینویسم حتم دار...
به نام خداوند باران و نقل و تگرگ نفس های باد و تپش های برگ
-
تاریخ: 1396/7/1 ساعت: 21:36
سلام عشقم اینجا یه دفترچه خاطرات برای ثبت لحظات شیرین زندگیمونه.الان که مینویسم من و تو فرسنگ ها با هم فاصله داریم.ترجیح دادم به جای ابراز دلتنگی تمامی احساساتم حوادث خوش زندگیم که بی شک یکی از این حوادث حضور تو در زندگیم بوده رو یادداشت کنم تا گاهی به اینجا سر بزنیم و انشالله در آینده بچه هامونم بی...
می نویسم از عشقی که به نرمی به دلم نشست و شد صاحب قلبم
-
تاریخ: 1396/7/1 ساعت: 21:36
تو یه روز گرم تابستونی با یه تلفن سر ظهری رد پات افتاد تو زندگیم.دقیقا تو اوج کارای درسی و پایان نامه ام که واقعا ظرفیت فکر کردن به همچین جریانی رو نداشتم ولی امان از روزی که خدا بخواد میدونی چیه جواد؟من به قسمت الهی ایمان آوردم چون واقعا روزگار به گونه ای ما رو با هم آشنا کرد که من فک میکردم تو اوج...
و عشق پزشک حاذقی است ! که نسخه ی تمام درد هایم را لابلای دستان تو پیچید . . .
-
تاریخ: 1396/7/1 ساعت: 21:36
عشق بی مثالم سلامالان که دارم مینویسم از اندوه طاقت فرسای دوری از تو به اینجا پناه اوردم تا با یاد آوری ایام شیرین کمی این درد دوری رو تخفیف ببخشم. بعد از اولین ملاقات من با خانواده دوست داشتنیت بعد رفتن مادر و خواهرت پیرو کارای درسیم مجبور شدم سری به بیرون بزنم،غافل از اینکه بلافاصله بعد خروج من ما...
بی کلام اینجا باش بودنت با دل من ، بی صدا هم زیباست...
-
تاریخ: 1396/7/1 ساعت: 21:36
به خاطر شرایط کاری که داشتی قرار مداری برای عقد و آزمایش بینمون تنظیم نشد تا شما بری و دوباره برگردی و تو یه فرصت مناسب عقد کنیم. بزرگترا صحبت های معمول این جریانات رو انجام دادن و به خاطر یک سو تفاهم کوچیک 2روز بعد مجددا کنار هم قرار گرفتیم اما با خاطره خوب با اطمینان از اینکه بزرگترها هوادار ما هس...
تو مثل دعای مادرم از ته دل می آیی...
-
تاریخ: 1396/7/1 ساعت: 21:36
سلام خدمت اون دسته از دوستانی که قدم رنجه فرمودن سری به وبلاگ درویشی بنده حقیر زدن باید عرض کنم که هدفم به اشتراک گذاشتن حال خوش دلم از این موهبت الهی که خدا بعنوان عشق بذرشو تو دلم کاشه هست.خوشحال میشم همراهی شما عزیزان رو داشته باشم.تو این دوره زمونه ای که عشق دیگه معنا نداره و کار آدمی شده دلشکست...
سوگند میخورم به جز حضور تو هیچ چیز این جهان را جدی نگرفته ام حتی عشق را
-
تاریخ: 1396/7/1 ساعت: 21:36
بلاخره روز موعود فرا رسید...با کلی ذوق از خواب بیدار شدم و چند دقیقه فقط به تصویر خودم تو آینه زل زدم.زندگی داشت روی جدیدشو بهمون نشون میداد و من پر از تمنای رسیدن به این احساس پاک بودم.یادمه به زور و تشر خواهرم صبحونه ای خوردم و حاضر شدم تا بیای دنبالم. وااای هرچی از اون لحظه ای که اس دادی دم درتون...