آغاز زندگی مشترکمون

خرید بک لینک

متاسفانه مادر بزرگت بخاطر کسالت نتونست تو مراسم ما شرکت کنه،تصمیم گرفتیم سر راه خونه امون یک سر به دیدارش بریم.هنوز که هوزه فروغ و روشنی چشماشون تو خاطرم هست.من خیلی مادربزرگتو دوس دارم خانوم فهمیده با شخصیت و فوق العاده مهربونیه.
رسیدیم به خونمون و من شدم بانوی خونه....
انگار که زیر پام خالی شده بود.تنهایی شهر غریب،همسری که صب میرفت و شب میومد خونه.بی هدفی و نبود هم صحبت.وای که چه روزای سختی بود.بخاطر اینکه زندگی نوپایی داشتیم از لحاظ مالی واقعا در مضیقه بودیم و نمیتونستم کلاس آموزشی هم شرکت کنم.چقدر پیگیر شدم سرکار برم ولی کار مناسب با تحصیلاتم و شرایطم پیدا نمیکردم.
نا امیدی احساس پوچی،و اینکه تازه تازه داشتم ابعادی از شخصیت همسرمو میشناختم،تنش ها دعواها،همه و همه دست به دست هم داد تا عرصه رو بهم تنگ کنه.همدم من شده بود پارک سر خیابون.صبح و عصر میرفتم پیاده روی تا سرم گرم بشه.خرید خونه رو هم به عهده گرفتم تا کمی از این همه وقت اضافه ام پر بشه ولی مگه روز ها خیال تموم شدن داشتن؟؟؟؟؟؟؟
اون وقت بود که فهمیدم من چقدرررررررر دختر وابسته به خانواده بودم وحالا دوریشون چقد برام عذاب آوره.
در کنار همه این ها یک صاحبخونه بسیار بسیار بد،که هر هفته به یک بهانه دم در خونم بود و من از استرس میمیردم که خدایا باز میخواد به چی گیر بده،خصوصا که تو 7صب میرفتی و 9شب خونه میرسیدی و انقدر خسته بودی که حوصله شنیدن حرفای منم نداشتی.تنها شانسی که اوردم نزدیک بودن به عمه ات بود که گهگداری باهام قرار میذاشت تو پارک صحبت میکردیم.چقد دلم آروم میشد.چقدر حرفاشون برام قوت قلب بود.در کنارش دختر گلشون که مثل یه مادر شد برام.همیشه از ته قلبم برای عمه ات و دختر گلش آرزوی سلامتی دارم ، مثل فرشته نجات اومدن به دادم رسیدن.
یواش یواش تصمصم گرفتم زندگیمو بسازم.من آدم اجاره نشینی نبودم.عزت نفسم برام خیلی مهمه.هیچوقت به هیچ بشری اجازه ندادم مخل آسایشم بشه.تصمیم گرفتم بیفتم دنبال خرید خونه حتی شده یک اتاق اما برای خودم و بی منت.روزا میرفتم بنگاه معاملاتی ها نسبت به بودجه ام درخواست خونه میکردم.آدرس میدادن.صبر میکردم عصر بیای حتی شده با بد عنقی و خستگی هات بازم دم نمیزدم تا همراهم بیای بریم خونه رو ببینیم.
مدام به خودم میگفتم این زندگی رو تو باید بسازی،به امید کسی نباش.

سوگند میخورم به جز حضور تو هیچ چیز این جهان را جدی نگرفته ام حتی عشق را...

ما را در سایت سوگند میخورم به جز حضور تو هیچ چیز این جهان را جدی نگرفته ام حتی عشق را دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 272 تاريخ: دوشنبه 16 فروردين 1400 ساعت: 19:26

صفحه بندی