روز موعود فرا رسید

خرید بک لینک

سلام
بعد از16ماه باز دوباره شروع کردم به نوشتن از زندگی که باهات شروع کردم.
بلاخره روز عروسیمون فرا رسید.یکی از بهترین روزهای زندگیم بودچققققدر حس خوب داشتم.صب ساعت 9اومدی دنبالم و رفتم ارایشگاه.تا ساعت4آرایشگاه بودم و حساااااااااابی ذوق و شوق و صد البته استرس داشتم.چقدر استرس اون روز شیرین بود.فقط دلم میخواست زودتر بریم تالار و خودمم تو جشنم باشم.ساعت4اومدی دنبالم و با فیلم بردار رفتیم باغ برای عکس و کلیپ.چقد غر زدی به جونم که الان لباس عروست خراب میشه نرو تو خاکا ولی من که تو ابرا بودم و هیچ حرفی در من اثر نداشت.بعد از باغ رفتیم آتلیه و مشغول عکاسی شدیم که من وسطا کم آوردم اخه از صبش از استرس هیچی نخوردم.فیلمبردار گفت برو یه چیزی بخر واسه خانومت تو هم زحمت کشیدی آب و کیک خریدیفیلمبردارم گفت اقلا یه آبمیوه میگرفتی فشارش بالا بیاد.خلاصه با هر دنگی و فنگی بود رفتیم تالار.وااااای که چقد اون لحظه ورود به تالار دوس داشتمممممممممممممم.من از اون دست عروسایی بودم که حسابی تو مجلس خودم ترکوندم و رقصیدم و آرزو بر دل نموندم.بماند که قبلش چقد سفارش کرده بودم هی بیان بلندم کنن برقصمخدایی نکرده چیزی به دلم بمونه.بلاخره مجلس تموم شد و با دعای خیر پدرامون و صد البته گریه های بیش از حد من به پایان رسید.البته گریه فقط تا زمان بدرقه بود،تو عروس کشونم از خجالت خودم در اومدم کلییییییییی کیف کردم.
چون خونه خودم تهران بود و تو شهرمون خونه نداشتیم شب رفتیم خونه شما و کلی هم اونجا رقصیدیم و خلاصه نذاشتیم دینی بر گردنمون بمونه!
بلاخره عروسیمونم برگزار شد و ما هم وارد زندگی مشترک پر فراز و نشیب خودمون شدیم.الان که فک میکنم میبینم مشکلات و سختی های دوره عقد پیش مشکلات زندگی واقعا ناچیزه....بعد از این بود که تازه با مفهوم زندگی متاهلی آشنا شدم.....

سوگند میخورم به جز حضور تو هیچ چیز این جهان را جدی نگرفته ام حتی عشق را...

ما را در سایت سوگند میخورم به جز حضور تو هیچ چیز این جهان را جدی نگرفته ام حتی عشق را دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 235 تاريخ: دوشنبه 16 فروردين 1400 ساعت: 19:26

صفحه بندی