برای دختر نازنینم ماهنی
عزیزترینم،
شاید روزی برسه که پشت میز ناهارخوری خودت نشسته باشی، توی خونهای که برات آرزوشو داشتم.
شاید اون روز، به یاد بیاری که وقتی کوچولو بودی، با ذوق و شوق میدویدی تا پشت میز مهمونی جای خودتو بگیری.
شاید هیچکس نفهمید چرا اونقدر ذوق داشتی…
ولی من، مادرت، با تمام وجودم میفهمیدم.
میفهمیدم چون هر بار که اون صحنه رو دیدم، یه تیکه از دلم لرزید.
نه چون پول نداشتم، نه چون نخواستم، فقط چون زندگی یه جایی، یه دیوار کوچیک بین آرزوی تو و توان من کشید.
و من هزار بار اون دیوار رو با اشک، با فکر، با تلاش خواستم بردارم…
تو اما هیچوقت کم نداشتی. تو همیشه عشق داشتی، گرمای خونهای که با دل برات ساختم، لبخندهایی که با دلتنگی قاطی بود ولی واقعی بود.
و من مطمئنم… یه روز، پشت همون میزی که میخوای، با غرور مینشینی و به این روزها فکر میکنی…
و بدون که تو همیشه برای من بهترین بودی… حتی اگه یه میز چوبی نداشتیم.
با تمام عشق دنیا،
مامان.
برچسب:
نویسنده: هلیا رضاپور