خرید بک لینک

سلام

حدود ۶ماه از آخرین نوشته ام میگذره ۶ماهی که آبستن هزاران اتفاق جور واجور بود

برگ نوینی تو زندگیمون ورق خورد و بلاخره تونستیم یکی از اهدافمون که سفارش خونه بزرگتر بود رو تیک بزنیم

۶خرداد خونمون فروختیم و همون روز یه خونه دیگه معامله کردیم،خونه تازه یه مقدار بیشتر از بودجه ما بود ولی خب ارزش داشت،هرچی نقدینگی و مقداری طلا و ماشین و کلی وام گرفتیم تا تونستیم صاحب یه خونه بزرگتر بشیمبی خبر از اتفاقی که ۲۳خرداد رقم خورد...

ما ۲۶ام نوبت تحویل خونه رو داشتیم که متاسفانه جنگ بزرگی رخ داد و مجبور شدیم خیلی ضربتی در عرض ۱روز خونه قبل تخلیه و اثاث خونه نوین ببریم،به این راحتی که میگم نبود...

تک و تنها بدون کمک کسی اثاثیه جمع کردم و تو خونه ای که هنوز خیلی کارا داشت اثاث بردیم

دستور تخلیه تهران دادن اما ما حتی وسیله ای هم نداشتیم تا از شهر خارج بشیم خونه هم که تمام اثاث وسط بود و هیچی ندیدیم و به قولی باید فرار میکردیم

با هر سختی و بحرانی که بود دست از خونه و زندگیمون کشیدیم و تونستیم بریم شهرستان پیش خانواده ها اما با دلی پر از استرس و ترس از آینده نامعلوم...

بعد از۱۲روز آتش بس در دسترس قرار گرفت و ما تیر ماه برگشتیم خونمون با روحیه خراب و کلی فکر و خیال...

۳ماه تابستون بدون ماشین تک و تنها سپری کردیم بدون اینکه کسی بیاد بهمون سر بزنه...

کنار هم تحمل کردیم ساختیم،الان شکر خدا به ثبات نسبی رسیدیم ماشین هم خریدارییم،هنوز تحت فشار مالی هستیم اما نه به شدت تابستون شکر خدا اموراتمون میگذره.اما یه نقطه تاریک تو ذهنم هست روزی که بخاطر عقب نیفتادن اقساط گوشواره تو گوشم بدون اطلاع بابات بردم فروختم و پول مستقیم ریختم به حسابش تا بابا کمتر تو فشار باشه..ته دلم یه انتظاراتی داشتم از بابا که باهاش درمیون هم گذاشتم ولی گوش شنوایی نیست...کاش من که شریک غم و نداری بودم از خیلی چیزا گذشتم یه کم قدرشناسی میدیم البته نه به زبان بلکه در عمل.......

تو این بین۱۸مهر سومین تولدت جشن گرفتیم❤️

دیگه برای خودت خانومی شدی کلاس باله و نقاشی ثبت نام شدی و با کلی مرارت ناشی از وابستگی به من این مرحله رو پشت سر گذاشتیم و کم کم عادت کردی بماند که من مدام در رفت و آمدم اما منتی نیست مادرتم و وظیفمه،خوشحالی تو خوشحالی بزرگ منه...

منم هفته ای ۳روز صب با شما میریم باشگاه گاهی همه چی عالیه

گاهی مثل در زمان حاضر که بیدار نشدی بریم باشگاه و جلسه قبل که سر گذاشتن استپ کلی گریه کردی و مجبور شدم زودتر ورزش تموم کنم...خیلی اذییت میشم

میدونی حس میکنم غربت فقط برای من هست...بچه داری فقط برای منه

من بخاطر مادر شدنم از شغلم دست کشیدم خونه نشین شدم تا به بهترین نحو رشد کنی خودم کلاس میبرم خودم برات تفریح فراهم میکنم ،قناعت پیشه میکنم که زندگی رو به رشد باشه،از حق نگذریم بابا هم همه جوره تلاش میکنه اما حس اینکه زحمات من نادیده گرفته میشه خیلی آزارم میده...

اینارو نوشتم که وقتی بزرگ شدی ببینی برای رسیدن ها باید تلاش کرد،گذشت حتی یه سری چیزا تو مسیر باید از دست داد تا برسی به اون هدف بزرگ...امیدوارم شما مثل من قانع نباشی که حالا تو دهه سوم زندگی فک میکنم دیگه نه زیبام نه پر انرژی

راستی روزی که گوشواره فروختم،با بابایی صحبت کردم بهش گفتم گوشواره فروختم،اونم گفت بهترشو میخری دخترم و همینطور شد بعد از ۲ماه تونستم یه گوشواره بهتر بخرم،۲تایی رفتیم و گوشواره به‌روز سنگین تر از قبلی تهیهیم،پس هیچ وقت برای مال دنیا غصه نخور که قابل جبرانه

یک زن خسته،یک مادر درمانده

برچسب: نویسنده: هلیا رضاپور تاريخ: دوشنبه 30 شهريور 1405 ساعت: 3:35

صفحه بندی