می نویسم از عشقی که به نرمی به دلم نشست و شد صاحب قلبم

خرید بک لینک

تو یه روز گرم تابستونی با یه تلفن سر ظهری رد پات افتاد تو زندگیم.دقیقا تو اوج کارای درسی و پایان نامه ام که واقعا ظرفیت فکر کردن به همچین جریانی رو نداشتم ولی امان از روزی که خدا بخواد

میدونی چیه جواد؟من به قسمت الهی ایمان آوردم چون واقعا روزگار به گونه ای ما رو با هم آشنا کرد که من فک میکردم تو اوج مشکلاتم.یعنی درسمو برای خودم یه مشکل تصور میکردم اما هرگز فکر نمیکردم که این درس وسیله آشنایی و ازدواج من باشه.

چند ماه تمام پیگیر اتمام پایان نامه بودم و هیچجوره جواب نمیگرفتم تا اینکه درست زمانی که به آخر کار رسیدم یه شخص خوش طینت معرف ما شد.شاید اگه من چندماه قبل که کلی تلاش کردم و نتونستم دفاع کنم حکمتش این بوده که کارام بمونه تا خواهرت سراغ منو بگیره و این خانومx اون لحظه کار منو انجام بده و فقط من بیام تو ذهنش.

به هر ترتیبی که بود از طریق خانواده ها یه قرار ملاقات اونم خیلی زود ترتیب داده شد.فراموش نمیکنم روزی که مامان و خواهر گلت اومدن خونمون.اول از همه از آن تایم بودنشون شگفت زده شدم و صد البته الان که شدم عروستون میبینم بله این جزو اصول زندگیتونه و بسی خوشحالم

تاریخشم فراموشم نمیشه راس ساعت6 30مرداد96

اینجا باب اشنایی در حد عنوان کردن شرایط فراهم شد.من انقد ذهنم درگیر بود که اصلا ذهنیت خوبی نداشتم.فک میکردم با یه شخص کاملا آیده آل گرا طرفم.این استرس به حدی بود که میخواستم بی هیچ آشناییت اضافی قید همه چی رو بزنم بگم نه!

بعد رفتن مامان و خواهر جون،خیلی قاطع عنوان کردم که اگه پیگیر شدین خانوادم به بهانه تحصیل رد کنن و تو دلم از خدا میخواستم پیگیر نشین.اما چه میدونستم تقدیر چیزه دیگه ای برام در نظر گرفته بود!!!

96.6.28

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۶ساعت 20:41  توسط مهسا |
سوگند میخورم به جز حضور تو هیچ چیز این جهان را جدی نگرفته ام حتی عشق را...

ما را در سایت سوگند میخورم به جز حضور تو هیچ چیز این جهان را جدی نگرفته ام حتی عشق را دنبال می‌کنید

برچسب: نویسم, نویسنده: بازدید: 330 تاريخ: شنبه 1 مهر 1396 ساعت: 21:36

صفحه بندی