و عشق پزشک حاذقی است ! که نسخه ی تمام درد هایم را لابلای دستان تو پیچید . . .

خرید بک لینک

عشق بی مثالم سلام

الان که دارم مینویسم از اندوه طاقت فرسای دوری از تو به اینجا پناه اوردم تا با یاد آوری ایام شیرین کمی این درد دوری رو تخفیف ببخشم.

بعد از اولین ملاقات من با خانواده دوست داشتنیت بعد رفتن مادر و خواهرت پیرو کارای درسیم مجبور شدم سری به بیرون بزنم،غافل از اینکه بلافاصله بعد خروج من مادر جان دوباره به همراه عروس بزرگتر به خونه ما جهت دبدار مجدد مراجعه میکنن و صد افسوس که جا تره و بچه نست!!!تو این ملاقات که من حضور نداشتم نسخه زندگی من تا حدودی پیچیده شد.بابا خونه بود و من باب ادب در مقابل مهمانان که از قضا آشنا هم دراومدن ظاهر شد و خوش و بشی دوستانه داشتن که خیلی رو پدرم تاثیر مثبت داشت.

وقتی برگشتم خونه مامان یه شرح حال مختصر از اتفاقات داد و من هاج و واج فقط گوش میکردم.

تصمیم گرفتم ریش و قیچی رو بسپرم به دست بابا و بیشتر از این فکر نکنم و خودمو اماده رفتن به دانشگاه اونم روز بعد بکنم.

31 مرداد ماه به دور از اطلاع من پدر ها با هم قرار گزاشته و صحبت هایی با هم داشتن.خدارو شاکرم که پدرهامون از قبل یه زمینه ذهنی خوب از هم دیگه داشتن.تو راه برگشت از دانشگاه بودم که خواهرم با یه اس ام اس حاوی اطلاعات سورپرایزم کرد. هنوزم اون اس رو نگه داشتم شاید روزی برام حکم نوستالژی داشته باشه.

شب که رسیدم خونه بابا نظرمو پرسید و من واقعا نمیدونستم چی بهش بگم.از یه طرف شرم دخترانه از طرفی سرعت این ماجرا واقعا حیرت زده ام کرده بود.بهم گفتن که قراره به احتمال قوی فردا یعنی1 شهریور با آقا پسر صحبت کنم(الان اون آقا پسر همه وجودمه).

دیگه شب نخوابی من شروع شد.در اصل میدونستم که اتفاق خاصی قرار نیست بیفته و یه دیدار ساده است ولی دلم با این حرفا آروم نمیشد.

از صب که بیدار شدم خودمو سرگرم کار کردم تا کمتر به این جریان فک کنم ولی هرچی ساعت به9شب نزدیکتر میشد ضربان قلبم بالاتر میگرفت.بلاخره اومدن اونم چه اومدنی من تو آشپزخونه خودمو سرگرم چای کردم غافل از این که یار با دست گل و شیرینی اومده!!!خواهرم اومد به کمکم و اولین جمله ای که بهم گفت خیلی ساده و از ته قلب گفت واااای مهسا پسر خییییلی خوش قیافه است جای برادرم باشه.لطفا به قدش گیر نده که با گل و شیرینی اومدن.حرف قد هم به این خاطر زده شد چون من واقعا برام مهم بود همسرم از من بلندتر باشه که شکر خدا بلندتر هم بود.

هنوزم در عجبم چرا من اون لحظه از حال نرفتم؟؟؟؟؟چرا همه چی انقد یهویی پیش میرفت؟همونجا از قلبم خواستم ارومتر بکوبه تا من کر نشدم!!!

با هر ضرب و زوری بود چاییمو حاضر کردم و 10باری از پریسا پرسیدم که از کی شروع کنم به چای تعارف کردن که نهایتا با تشر خواهرم سنگرمو ترک کردم و اومدم پذیرایی.

به محض سلام و خوش آمد گویی دیدم به به شاخ شمشاد به رسم ادب به پام بلند شد.با سختی و لرزش محسوس چایی رو تعارف کردم و نشستم.

خیلی دلم میخواست دقیق نگاش کنم ببینم اصلا چه شکلیه شبیه ایده ال من هست یا نه ولی خب درست نبود زیاد نگاش کنم،هرچند الان دارم تلافی میکنم بس که محو نگاتم عششششششققققمممممم.

وقتی قرص و محکم از شرایطش صحبت کرد دروغ چرا خوشم اومد از اعتماد به نفسش.تو این بین صحبت های پدرامون شکفته بود اصلا فراموش کرده بودن مجلس مجلس خواستگاریه.مادر شوهر جان هی اشاره کردن و بلاخره پدرها رخصت دادن و من به همراهی آقا رفتیم حیاط تا صحبت های کلی رو انجام بدیم.سر پله ها بابت کت و شلواری که بالاجبار تنش کرده بود یه مزاحی کرد و همونجا جرقه زد تو ذهنم که بله خوش مشرب و شوخ هم هستن.

نمیخوام از جزییات بگم چون درمورد یه سری مسائل کلی مثل مباحث اعتقادی شرایط تحصیلی و کاری به مدت1ساعت یا کمی بیشتر صحبت کردیم .باید اعتراف کنم اون زمان که صحبت میکردیم حس میکردم با یه انسان که از لحاظ فکری بهم نزدیکیم و هر دومون یه خطو مشی داریم،دارم صحبت میکنم نه کسی که قراره همسرم بشه.

بلاخره رضایت دادیم و برگشتیم کنار خانواده ها.مادرم میگه از اون لبخند آرومی که رو لبت بود به آرامش درونت و رضایتت پی بردم.و درست متوجه شده بود.من احساس خوبی داشتم.واقعا حس کردم میتونیم مکمل خوبی برای هم باشیم.

به توصیه بزرگترها یک دور شیرینی گردوندم و اینجوری رضایت خودمو اعلام کردم.

موقع رفتن شما بابای عزیزت که فقط خدامیدونه چقدر بهش علاقه دارم این دیدار رو به خاطر تقارن با سالگرد ازدواج مولا علی و خانوم فاطمه الزهرا به فال نیک گرفت و همونجا ته دلم قرص شد که نگاه ائمه و خدا به زندگی ما خواهد بود.

بعد از رفتن شما با پرسش پدر رضایتمو اعلام کردم و در انتطار سرنوشت نشستم

سوگند میخورم به جز حضور تو هیچ چیز این جهان را جدی نگرفته ام حتی عشق را...

ما را در سایت سوگند میخورم به جز حضور تو هیچ چیز این جهان را جدی نگرفته ام حتی عشق را دنبال می‌کنید

برچسب: حاذقی,لابلای,دستان,پیچید, نویسنده: بازدید: 326 تاريخ: شنبه 1 مهر 1396 ساعت: 21:36

صفحه بندی