یواش یواش قیمت مسکن تکون میخورد و قیمت ها واقعا به رقم نجومی رسیدین.دست به کار شدیم خونه شهرستان گذاشتیم برای فروش.هرچی هم پول پیش و نقد داشتیم و ماشین و سکه و طلا همه رو گذاشتیم وسط تا تو این شهر بی در و پیکر بتونیم یه سقف بالا سر بخریم.پدرم،دختر عمه و همسرش هم به کمکمون اومدن و زمان هایی که تو سرکار بودی همراهم میشدن و دنبال خونه میگشتیم.هر روز که از خواب بیدار میشدیم خونه ها افزایش قیمت داشتن و پول دست ما هی کوچیک و کوچیکتر میشد....
بلاخره با کلیییی همت و دوندگی تونستیم یک خونه باب میلمون و متناسب با بودجمون و البته کمی بالاتر از بودجمون بخریم
وای که چقدررررررررررررر من خوشحال بودم.تونستیم 5ماه بعد عروسیمون خونه بخریم.هر چند که خیلی زیر بار قرض و وام و بدهی رفتیم.تو این زمونه بی ماشین شدیم ولی بلاخره تونستم خودمو از شر اون صابخونه عنق راحت کنم
4ماه فرصت داشتیم من از ذوق تند تند وسایلمو جمع میکردم بسته بندی میکرد قرار بود اردیبهشت خونه رو به صابخونه تحویل بدیم.چون خونه ای که خریدیم نو ساز و کلید نخورده بود هیییییییییییییییچییییییییییییی نداشت.چه پنج شنبه هایی که خونه بودی و با همدیگه میرفتیم دنبال خرید رادیات و آسمان مجازی و پرده و کابینت و سینک و هود و ........کلی چیز دیگه.
گاهی سر خرید وسایل بحث داشتیم ولی خب بیشتر مواقع کوتاه میومدم و سعی میکردم درکت کنم.چقدر با اشتیاق آخر هفته ها میرفتیم خونه رو تمیز میکردیم و آماده میشدیم برای اثاث کشی.
قبول دارم برای تو هم خیلی سخت بود چون در کنار کارت و مسئولیت من فرصت محدودی داشتی برای دفاع تز دکترات،منم گاهی لجبازی میکردم و نق میزدم و ناراحتیمو بروز میدادم.ولی الان که به گذشته نگاه میکنم میبینم واقعا دوام اوردن تو این شرایط هنر میخواست.
ما تو اوج جوونیمون از خیلی چیزا چشم پوشیدم.سال اول که عروسی کردیم سفر نرفتیم خرید نکردیم ریخت و پاش نکردیم تا بتونیم پایه های زندگیمونو محکم بنا کنیم.
بلاخره اردیبهشت98ما رفتیم خونه خودمون.با کمک خانواده من اثاث کشی کردیم و تونستیم جاگیر بشیم.
ساختمون ما خالی بود و همسایه ای نداشتیم و ما اولین ساکنین اون ساختمون بودیم.هنوز خورده کاری های ساختمون مونده بود ولی ما واحد خودمونو تکمیل کردیم و نشستیم.اما خب من تا مدت ها نمیتونسم از خونه برم بیرون و حتی شهرستانم نمیتونستیم بریم و خونه رو خالی ول کنیم.
بازم روزای تنهایی و بی انگیزگی برام شروع شروع شد.بخصوص که واقعا درگیری مالیمون به شددددت زیاد بود و اصلا نمیتونستیم یه خرج اضافه داشته باشیم و در نتیجه چند ماه یکبار مرفتیم شهرستان و این تنهایی ها منو افسرده میکرد.
نمیدونم کم کم شرایط بهتر شد یا ما عادت کردیم زندگیمون به روال افتاد و من تونستم آذر98برای خودم تو یه موسسه کاری دست و پا کنم .
هنوزم که هنوزه صبح ها بیدار میشم میگم خدایا شکرت تونستم سذر کار برم.شغلی دارم و دیگه بی هدف نیستم.
شاغل شدن خیلی تو روحیه ام تاثیر مثبت گذاشت.من تو این 2سال از زندگی مشترک صاحب تجربه های زیادی شدم.
و خدارو شاکر تونستم تا به اینجا از پس مشکلات بربیام.
بهم ثابت شد خدا همیشه هست و حواسش به ما بنده ها هست.
یادمه گوشواره تو گوشمو وفروختم برای خونه ولی 6ماه نگذشت برای کادوی سالگرد ازدواج برام خریدی .چقدرررر سوپرایز شدم.چون دستت خالی بود و من اصلا انتظار نداشتم و این یعنی تو همیشه حواست بهم هست.
میدونی چیه؟درسته اختلاف نظر گاهی داشتیم درسته خیلی سختی کشیدیم ولی خوبه که الان شدیم مثل 2تا دوست.دیگه محاله تنهایی بریم قدم بزنیم .همیشه با همیم.خرید کار حتی مریضی و بیمارستان بستری شدن هم کنار هم بودیم.من کنارت از ته دلم قهقهه میزنم.هنوز بعد 3سال با دیدنت دلم قنج میره.
هنوزم با فک کردن به عشقمون چشمام پر میشه.تو موهبت الهی هستی.![]()
ما را در سایت سوگند میخورم به جز حضور تو هیچ چیز این جهان را جدی نگرفته ام حتی عشق را دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 308