بلاخره روز موعود فرا رسید...
با کلی ذوق از خواب بیدار شدم و چند دقیقه فقط به تصویر خودم تو آینه زل زدم.زندگی داشت روی جدیدشو بهمون نشون میداد و من پر از تمنای رسیدن به این احساس پاک بودم.یادمه به زور و تشر خواهرم صبحونه ای خوردم و حاضر شدم تا بیای دنبالم.
وااای هرچی از اون لحظه ای که اس دادی دم درتونم و من در رو باز کردم بگم حق مطلب ادا نمیشه.از ماشین پیاده شده بودی و حسابی به خودت رسیده بودی.بعد احوال پرسی و خوش و بش با خواهرامون سوار شدیم و به سمت مرکز بهداشت حرکت کردیم.
چقد از نگاه کردن بهت خجالت میکشیدم.خصوصا که 2تایی رفتیم طبقه بالا و مجبور بودیم کنار هم وایسیم.اما اون لحظه هم خوشحال بودم از انتخابم.
به وضوح استرس رو تو چشمات و رفتارت میدیدم که سعی در پنهون کردنش پشت اون لبخند همیشگیت داشتی .تو نگران جواب آزمایش از بابت کم خونیبودی غافل از اینکه اون بالا سری همچنان هوامونو داشته.(خدایا شکرت). با هر مصیبت و گیری که بود بلاخره تا ساعت12.30جواب آزمایشو گرفتیم و رفتیم دنبال کارای خرید حلقه.البته چقدر برامون جالب بود که زوج بزرگسال و نسبتا پخته و تحصیلکرده اون جمع مراجعه کننده از بابت ازدواج من وتو بودیم و هنوزم برامون جای بحث داره که آیا اونا آمادگی تشکیل زندگی اونم تو 14سالگی و 25سالگی دارن یا نه!!!؟
در کنار هم و خواهرامون برای خرید حلقه رفتیم و چقد من اونجا بیشتر عاشقت شدم که تو شرم خاصی داشتی و انتخاب حلقه رو به من سپردی.حلقه رو خریدیم و طبق رسم و رسوم برام پارچه چادر عروس و روسری سفید خریدی.اینا شدن رخت سفید من برای وارد شدن به زندگیت.
برای عصر ساعت8وقت محضر گرفتیم و بعد اون رفتیم نهار و بعدش آرایشگاه و دم دمای 8اومدی دنبالم رفتیم محضر.
چقد قبل جاری شدن خطبه عقد من دلشوره داشتم و این دلشوره رو با نگاه کردن به تو سرکوب میکردم.قبل امضا زدن هنوزم ذهنم درگیر بود که آیا انتخابم درسته یا نه؟؟چون میدونی که با بله دادن به تو زندگیم دچار تغییرات بزرگی میشد و من باید خودمو برای تنهایی و دل بریدن از خانواده آماده میکردم.
راستی من عاااشق گل هستم خصوصا طبیعی،هیچوقت یادم نمیره که خواهر زاده مثل گلت این دختر شیرین و خواستنی به محض ورود به محضر با دسته گلی قشنگ که ساخته دست خودش بود اومد به استقبالم.قلبم مالا مال از شادی شد و عمق محبت این دختر شیرینو همونجا حس کردم.
محضر رو به خواست خودمون شلوغ نکردیم.خودمون و یکی 2 تا از فامیلای نزدیک رو دعوت کرده بودیم که تو این عهد و پیوند آسمانی کنارمون و دعاگوی خوشبختیمون باشن.
به فرمان عاقد کنار هم قرار گرفتیم با دست گرفتن قران عاقد شروع به قرائت خطبه عقد کرد و در نهایت بار سوم بود که بله رو گفتم و شدم همسر شرعی و قانونیت.با شنیدن بله از جانب تو همه چی تموم شد و ما رسما زن و شوهر شدیم.بعد از مراسم روبوسی و عکس و تبریکات و شیرینی خوری راهی رستورانی که از قبل توسط شما رزرو شده بود،شدیم و درکنار هم این پیوند رو جشن گرفتیم.
وقتی برگشتم خونه هنوزم باورم نمیشد که من متاهل و متعهد شدم.برای لحظه ای هوای دلم ابری شد ولی با امید روزهای عاشقانه و بهتر سر بر بالین گزاشتم.
تفاوتی ندارد خواب باشم یا بیدار :
زیباترین تصویر پیش چشمانم همیشه تویی