سوگند میخورم به جز حضور تو هیچ چیز این جهان را جدی نگرفته ام حتی عشق را
بلاخره روز موعود فرا رسید...با کلی ذوق از خواب بیدار شدم و چند دقیقه فقط به تصویر خودم تو آینه زل زدم.زندگی داشت روی جدیدشو بهمون نشون میداد و من پر از تمنای رسیدن به این احساس پاک بودم.یادمه به زور و تشر خواهرم صبحونه ای خوردم و حاضر شدم تا بیای دنبالم. وااای هرچی از اون لحظه ای که اس دادی دم درتونم و من در رو باز کردم بگم حق مطلب ادا نمیشه.از ماشین پیاده شده بودی و حسابی به خودت رسیده بودی.بعد ا...
ادامه مطلب